آخرین جمعه سال مزار شهداییم

بسم الله...

 

دور از حریم وصلت گل رنگ و بو ندارد

سرچشمه طراوت آبی به جو ندارد... 

... از عشق من به هر جا در شهر گفتگوییست

من عاشق تو هستم، این گفتگو ندارد... 

 

الهم عجل لولیک الفرج

صلوات

دعای ندبه، روح اله غیاثی

السلام علیک یا زینب کبری

بسم الله...

شلمچه مادر سه شهید تو قسمت روایت محور میگفت

کاش اندازه موهای سرم پسر داشتم فداتون میکردم.. .

 

 

آه دلم

چقد براش گریه کردیم

چقد پا به پای گریه هاش اشک ریختیم

 

اگه بتونم کل صحبتاشو تایپ میکنم...

توفیق میخواد...

 

 

 

پ ن : زان یار دلنوازم شکریست با شکایت.. .

اینجا آغوش شهدا...

بسم الله...

دیروز طلائیه بودیم 

واقعا اینکه مرحوم ضابط گفت طلائیه، طلاییه بد نگفت

دیروز تا روضه رو‌شروع کردیم و تموم کردم چند جا چرخیدیم توی روضه 

دیروز پمپاز نفس و اکسیژن بود به این بدن مسموم و زخمی از بودن در محیط الوده شهرم

دیروز منم طلا شدم قیمت گرفتم

شهدا تحویلمان گرفتند

دیروز بعد مدت ها فهمیدم بعد از ایه و لاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله. .. آیه ادامه داره

خداوند بعد از آن میفرماید و شما "همه" این رو باور ندارید... .

و من چقدر حسرت میخورم 

 

برایم دعا کنید شهید بشم.

 امروز اینجا بودیم.. . معراج شهدای محمودوند...

نصیبتان الهی

 

پ ن : دلی دارم خریدار محبت --- کزو گرم است بازار محبت

لباسی بافتم بر قامت دل  --- ز پود "محنت" و تار محبت..........

 

پ ن : خاطره ها سلول سلول تو را میخورند ، خام خام

راهیان، راویان ، یاد شهدا

بسم الله...

یه طرحی بود برا راویانِ راهیانِ نور چندین سال پیش تو کوهسنگی یه عالمه خاطره دارم ازش...

هفته پیش با چند تا از رفقا مشهد ک رفتیم عصر جمعه رفتیم کوهسنگی یاد خاطراتمون افتادم.

یادش بخیر

 

زیارت شهدا بالای کوهسنگی هم صفای خاص خودشو داشت مدت های زیادی بود نه کوهسنگی رفته بودم نه زیارت این شهدای عزیر

 

شادی روح شهدامون صلوات...

 

توفیق دست داد امسال هم جنوب کشورمون راهیان نور مهمان شهداییم

کاروان دانشجویی بسیج علوم پزشکی

و بسیج دانشگاه حکیم

دعاگوییم ، دعامون کنید...

 

من عزادارم

بسم الله ...

تو ماشین که نشستم گفتم ببخشید عزیز میشه ضبط و خاموش کنی؟
گفت حاجی بخدا مجازه چیز بدی هم نمیخونه...
گفتم میدونم... ولی عزادارم!
گفت شرمنده و ضبط و خاموش کرد...
گفت تسلیت میگم اقوام نزدیک؟
گفتم بله. مادرم از دنیا رفته....
گفت واقعا متاسفم. داغ مادر خیلی بده... منم تو سن بیست و پنج سالگی مادرم و از دست دادم درک میکنم. البته مادرم مریض بود و زجر میکشید بنده ی خدا راحت شد.
.
بعد پرسید مادر شما هم مریض بودن؟
گفتم نه. مجروح بود...
پرسید یعنی چی؟
گفتم یه عده اراذل و اوباش ریختن سرش و تا میخورد کتکش زدن.*
گفت جدا؟ شما هیچکاری نکردین؟
گفتم ما نبودیم. وگرنه میدونستیم چیکار کنیم...
گفت خدا لعنتشون کنه یعنی اینقد ضربات شدید بود؟
گفتم آره. مادرم سه ماه بستری شد و بعد از دنیا رفت....
گفت حاجی ببخشیدا عجب آدمای بی ناموسی بودن!

من خودم همه غلطی میکنم؛ گاهی عرق هم میخورم ولی پای ناموس که وسط باشه رگ غیرتم نمیزاره دست از پا خطا کنم...

بغضم گرفت...

تو دلم گفتم کاش چند تا جوون عرق خور مثل تو بودن مدینه...

نمیذاشتن به ناموس علی جسارت بشه... سکوتم و که دید گفت ظاهرا ناراحتتون کردم


گفتم نه خواهش میکنم. واقعا داغ مادر بده! مخصوصا اگه جوون باشه...
گفت آخی جوون بودن؟
گفتم آره. فقط هجده ساله بود...
پرسید گرفتی مارو حاجی؟ شما که خودت خیلی بیشتر از هیجده سالته چطور مادرتون....

حرفش و قطع کردم و گفتم مادر شما هم هست... این هجده ساله مادر همه ی ما شیعه ها، حضرت زهراست...
مکث کرد و با تعجب نگام کرد و بعد خیره شد به جاده....
گفت آها ببخشید تازه متوجه شدم...

نمیدونستم اینجور احساس نزدیک بودن بین آدما به حضرت فاطمه هم وجود داره...

راستی حاجی یه سی دی مداحی هم دارم البته برا محرمه ولی خب اگه دوس دارین بذارم....
جواب ندادم.

داشبورد و وا کرد و یه سی دی گذاشت تو ضبط. نوای آشنایی بود... #یا_حسین_غریب_مادر ...
من بودم و راننده و صدای بلند سید جواد و نگاه خیسم به اطراف.....

 

 *عمدا خط كشيدم كه واضح نباشه آخه آدم روش نميشه ....

 

پ ن : یکی هست که نه فقط امشب که هیچ وقت زائر نداره

یعنی اصلا قبری در کار نیست . . .

 

پ ن 2 : عكسي كه گذاشتم پشتش ديواره ...به ديوار هم ضربه خورده ...

 

التماس دعا ...

 

آه وچاه

بسم الله ...

قصه ی غریبِ درد و دل کردن با چاه ،

قصه ی درد هایی ست که گفتنی نیستند

اصلا به فرض که گفتنی باشند ؛

چه بگوید ؟

بگوید جلوی چشمم محبوبم را . . .؟

به که بگوید؟

نه اینکه محرم نباشد . . . نه

اما مثلا به حسن (ع) بگوید؟

که موهای حسن (ع) از این هم زودتر به سپیدی بنشیند؟

 

 

پ ن : قلم حرمت دارد حرف ها را نبايد برهنه نوشت
وقتي آدم ها براي فردا زندگي ميكنند ، تنهايي برنده مي شود

اين روزگار عقب مانده است ،‌آدم خوب كم است ، حال بايد رشوه بدهي تا خوشبختي را بدست بياوري...

قلم حرمت دارد حرف ها را نبايد برهنه نوشت

از پشت پنجره با استكان چاي داغت باران را نگاه كه ميكني؛ نميتواني عمق درد یک بی خانمان را حس كني.

این مردم انگار خیال خواب ندارند یکروزی رفتنی هستیم به سوي خاک سرد...

دنیا امن نیست...

 

پ ن 2 : آه كربلا و باز هم دعوت تو و بيچارگي من...

گفت : پسر پاشو بارتو ببند بريم

گفتم برا مجلس مادرم قول دادم ......

آخه من عزادارم

فقط هجده سالش بود ...

 

پست بعدي مينويسم كه به سر مادرم چي اومد...